حکایت های ادبیات راهنمایی
به نام خدا
حکایت چشمه ی زاینده رود
حکیمی بسران بندهمی دادکه جانان بدرهنرآموزیدکه ملک ودوولت دنیااعتمادرانشاد
وسیم وزردرسفربه محل خطراست یا دزدبه یکبارببردیا خواجه به تفاریق بخورداما
هنرر چشمه زاینده رود است ودولت باینده و اگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که
هنر در نفس خود دولت است هنرمند هر جا رود قدر بیند و بی هنر لقمه چیند و
سختی بیند
گلستان سعدی
حکایت اندز بدر
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبدوشب خیز بودم.شبی در خدمت بدررحمته الله علیه
نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصححف عزیز برکنار گرفته وطایفه ای
گرد ما خفته
بدرراگفتم از اینان یکی سربر نمیدارد که دو گانه ای بگذارد .چنان خواب غفلت برده
اندکه گویی نخفته اند که مرده اند
گفت جان بدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در بوستین خلق افتی
گلستان سعدی
حکایت دادگری
آورده اند که نوشیروان رادر شکار گاهی صیدی کباب کردند و
نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت
نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد
گفتند از این قدر چه خلل اید
گفت بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمد بر او
مزیدی کرد تا بدین غایت رسید
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی بر آورند غلامان او درخت از بیخ
گلستان سعدی
حکایت دعای مادر
از بایزید بسطامی رحمته الله علیه برسیدند ابتدای
کارتو چگونه بود؟
گفت من دهد ساله بودم شب از عبادت خوابم نمیبرد
شبی مادرم از من درخواسست کرد که امشب سرد
است نزد من بخسب مخالفت با خواهش مادر برایم
دشوار بود بذیرفتم.
آن شب هیچ خوابم نبرد واز نمازشب بازماندم یک
دست بر د ست مادر نهاده بودم و یک دست زیر
سر مادر داستم . ان شب هزار
(قل هو الله احد) خوانده بودم. آن دست که زیرر سر مادرم
بود خون اندر آن خشک شده بود گفتم ای تن رنج از بهر خدای بکش
چون مادرم چنان دید دعا کرد و گفت (یا رب تو از وی خسنود باش و
درجتش درجه ی اولیا گردان
دعای مادرم در حق من مستجاب شد و مرا بدین جای رسانید
بستان العارفین
حکایت همدلی و اتحاد
فرمانروایی فرزندان خود را بند میداد در ان میان چوبه ی
تیری از تیردان بیرون کشید و به ایشان داد وگفت (بشکنید)
به اندک نیرویی شکسته شد دیگر بار دو عدد داد باز به
آسانی شکستند
بدین ترتیب به تعداد چوب ها افزودند تا به بیش از ده
رسانید. آن گاه زور آزمایان از شکست آن بازماندند.
روی به فرزندان کرد و گفت ای فرزندان حال شمادر
زندگی این چنین است .تاهنگامی که یاور و بشتیبان
هم باشید
دشمن نمیتواند بر شما چیره شود و سالیان درازمیتوانید بیروز و ظفرمند به سر برید
جامع التواریخ خواجه رشیدالدین فضل الله
حکایت
به خدا چه بگویم
روزی غلامی گوسفنان اربابش را به صحرا
برد.گوسفندان در دشت سرگرم چرا بودند که
مسافری از را ه رسید و با دیدن انبوه گوسفندان
به سراغ ان غلام (چوبان) رفت وگفت از این همه
گوسفندانت یکی را به من بده.
چوبان گفت نه نمیتوام این کار را بکنم
مسافر گفت یکی را به من بفروش
چوبان گفت گوسفندان از ان من نیست
مرد گفت خداوندش را بگوی که گرگ ببرد
غلام گفت به خدای چه بگویم
رساله ی قشیریه
حکایت
نام خوش بو
یکی از عارفین (بشربن حارث) روزی در
راه کاغذی دید که نام مبارک بروردگار
(بسم الله) بر آن نوشته شده و مردم با بر
آن می نهادند و می گذشتند. ایستاد وکاغذ
را بر گرفت و آن کاغذ را بر گرفت و ان
را معطر گرداند و اندر شکاف دیووار نهاد
تا از آ سیب بای رهگذران در امان باشد
مدت ها گذشت شبی به خواب دید که ندایی
به او میگوید دوست نام من خوش بو کردی
و مرا بزرگ داشتی و حرمت نهادی ما نیز
نام تو معطر گردانیم در دنیا و آخرت تو را بزرگ و گرامی خواهیم داشت
رساله ی قشیریه
حکایت
بزرگی را برسیدند این همه صبر و استقامت
چگونه یافتی؟
گفت از مورچه ای آموختم گفتند چگونه؟
گفت روزی از بیابانی گذر می کردم.خسته
شده بودم . در سایه ی درختی نشستم.زمین
ناهموارو شیب دار بود مورچه ای دیدم
دانه ای بزرگ در دهان گرفته بهسختی بالا می رود.
هربار دانه می لغزید و فرو می افتاد و مورچه آن را
به زحمت می گرفت ودیگر بار به طرف بالا میکشید.
شمردم بیش از صد بار دانهد را بالا برد و افتاد.
سرانجام با اندکی تغییر مسیر دانه را به لانه رساندو از
او آموختم که بشتکار و امید و استقامت بشتوانه موفقیت است
این درس در زندگی خویش به کار گرفتم و نتایج آن را دیدم
روضه خلد مجد خوافی
حکایت
سیرت سلیمان
سلمان فارسی بر لشکری امیر بود.در میان
رعایا چنان حقیر می نمود که وقتی خادمی
به وی رسید گفت این توبره ی کاه بردار و
به لشکرگاه سلمان بر.سلمان برداشت چون
به لشکرگاه رسید مردم گفتند امیر است
آن خادم بترسید و در قدم وی افتاده سلمان گفت
به سه وجه این کار از برای خود کردم.نه از بهر تو
هیچ اندیشه مدار اول آنکه تکبر از من دفع شود دوم
آنکه دل تو خوش شود.سیم آن که از عهده ی
حفظ رعیت بیرون آمده باشم
روضه ی خلد مجد خوافی
حکایت
بارانکی خرد
روز شنبه نهم ماه رجب میان دو نمازبارانکی خرد خرد
می بارید چنان که زمین تر گونه می کرد و گروهی از
گله داران در میان رود فرود آمده بودند و گوسفندان بدان
جا بداشتند هر چه گفتند از آن جا برخیزید که محال بود
بر گذر سیل بودن فرمان نمی بردند تا باران قوی شد
کاهل وار برخاستند و خویشتن را به بای آن دیوار افکندند
و نهفتی جستند بیارامیدند و هم خطاد بود که بر گذر سیل
بودند... .باسی از شب گذشته سیلی در رسید که اقرار دارند
بیران کهن که بر آن جمله یاد ندارد و درخت کنده می آورد
گله داران بجستند و سیل گوسفندان را در ربود .این سیل
بزرگ مردمان را چندان زیان کرد کهدر حساب هیچ
شمارگیر در نیاید
تاریخ بیهقی ابوالفضل بیهقی
حکایت
باغبان نیک اندیش
روزی خسروی به تماشای صحرا بیرون رفت
باغبانی را دید بیر مردی سال خورده.با این حال
سر گرم کاشتن نهال درخت بود خسرو گفت
((ای بیر در موسم کهن سالی و فرتوتی کار ایام
جوانی بیشه کرده ای وقت آن است که دست از
این میل و آرزو برداری و درخت اعمال نیک
در بهشت بنشانی چه جای این حرص و هوس
باطل است ؟ درختی که تو امروز نشانی میوه ی
آن کجا توانی خورد))
باغبان بیر و باکدل گفت ((دیگران نشاندند ما
خوردیم اکنون ما بنشانیم تا دیگران بخورند
مرز بان نامه سعدالدین وراویتی
حکایت
راه مهتری
امیر خراسان را برسیدند که تو فردی فقیر و بی چیز بودی
و شغلی بست داشتی .به امیری خراسان چون افتادی ؟
گفت روزی دیوان ((حنظله ی باد و غیسی))همی خواندم
به دو بیت رسیدم
مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ذکام شیر بجوی
با بزرگی و مز و نعمت و جاه با چو مردانت مرگ رویا روی
داعیه ای در باطن من بدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت
که اندر بودم راضی نتوانستم بود دارایی ام بفروختم و اسب
خریدم و از وطن خویش رحلت کردم. به دولت صفاریان بیوستم
هر روز بر شکوه و شوکت و لشکر من افزوده می گشت و اندک
اندک کار من بالا گرفت و ترقس کرد تا جمله خراسان را به فرمان
خویش در آوردم .اص و سبس این دو بیت بود
چهار مقاله نظامی عروضی